عزیز دل مامان و بابا، ساریناعزیز دل مامان و بابا، سارینا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 21 روز سن داره

سارینا تموم هستی مامان و بابا

نی نی کوچولوی عمه فرشته

  سلام نفسم یه خبر برات دارم نی نی کوچولویه عمه فرشته شون به سلامتی به دنیا اومد. سارینا جون، تولد دوست و همکلاسی جدیدت مبارک مامانی، مه یاس خانوم تو تاریخ ١٧/٥/١٣٩٠ با فرشته ها خداحافظی کرد و پیش ما اومد... مامان و باباش اسم این فرشته ی ناز رو مه یاس گذاشتند (خیلی اسم خوشگلیه)   معنی این اسم قشنگ (مه یاس) : یاسی که به آن مهتاب تابیده است، یاس مهتابگون، استعاره از یاس آبی، زیبا روی و باطراوت     مه یاس خانوم، خوش اومدی مه یاس جون تولدت مبارک، ایشالاه ١٢٠ ساله بشی و بتونی به همراه داداشت محمد&nbs...
25 شهريور 1390

حرف های تلفنی دختر کوچولو با خدا

    الو ... الو ... سلام کسی اونجا نیست ؟؟؟ مگه اونجا خونه ی خدا نیست ؟ پس چرا کسی جواب نمیده ؟ یهو یه صدای مهربون بگوش کودک نواخته شد! مثل صدای یه فرشته .... بله با کی کار داری کوچولو ؟    خدا هست ؟ باهاش قرار داشتم، قول داده امشب جوابمو بده  بگو من میشنوم  کودک متعجب پرسید : مگه تو خدایی ؟ من با خود خدا کار دارم ...  هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم  صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره ؟؟؟ فرشته ساکت بود .  بعد از مکثی نه چندان طولانی گفت نه خدا خیلی دوستت داره . مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟  بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض...
23 شهريور 1390

4 ماهگی ات مبارک...

سارینا جون امروز ٢٥/٥/٩٠ همراه با مامانی منیژه و بابا محمد ترا به درمانگاه برای قد و وزن و واکسن چهار ماهگی ات بردیم. "چهار ماهگی ات مبارک" می دونستم که دختر خیلی صبوری هستی و میتونی درد رو تحمل کنی، چون وقتی توی دلم بودی دائما برات سوره والعصر می خوندم... وقتی روی تخت برای واکسن خوابیدی، مثل همیشه خنده به لب داشتی و خبر از چند لحظه بعد نداشتی: ولی بعد از واکسن خنده های همیشگی ات تبدیل به گریه موقت شد و در این موقع هم دوربین بابا محمد بی کار نبود و گریه ات رو ثبت کرد:(ولی بگم که گریه ی دخترم موقتی بود، چون هیچ وقت خنده از لب های دخترم جدا نمی شه)  الهی مامانی برات بمیره، گریه هات ...
23 شهريور 1390

سالگرد ازدواج من و بابا محمد

دختر گلم، امسال با حضور تو سالگرد ازدواجمان در ٩ مرداد، رنگ و بوی دیگه ای داشت. ٣ سال پیش در چنین روزی، من و بابایی توی آتلیه تیک تیک عکس می گرفتیم و امسال، بعد از ٣ سال یه دختر ماه داریم. عزیزم تو ثمره ی عشق من و بابایی هستی و خیلی خوشحالیم که پس از سه سال زندگی مشترک، لطف بی کران خداوند شامل حالمون شد و ما را لایق نام پدر و مادر دانست... من و بابا محمد آرزوی مشترکمون در سومین سالگرد ازدواجمون این بود که ایشالاه زنده باشیم و عاقبت به خیری و عروسی دختر گلمون رو ببینیم... ...
23 شهريور 1390

برای دخترم...

دختر گلم... من و بابا محمد تمام سعی مون رو می کنیم تا سختی های روزگار دخترمون رو آزار نده... تموم حواسمون رو جمع می کنیم تا غم روزگار جرات نکنه به سمت دخترمون بیاد... چشمانمون رو باز نگه می داریم تا عسلمون راحت بخوابه و کابوسی به سراغش نیاد... تمام سختی ها رو تحمل می کنیم تا سارینا خانوم، با خیالی آسوده و فکری راحت مسیر زندگی رو طی کنه... تموم مشکلات رو به جون می خریم تا ثمره عشق مون با فکری راحت به دنبال آینده روشنش باشه... عزیزم، تو تموم هستی من و بابا محمد هستی. خیییییییلی ماهی... ...
22 شهريور 1390

مهمونی سارینا خانوم

من و بابا محمد تصمیم گرفتیم که  صبر کنیم تا یه کمی بزرگ بشی و بعد سور به دنیا اومدنت رو بدیم. بعد از مدتی، بالاخره در روز 23/4/90 همه ی مهمان ها را برای شام به یک سالن غذاخوری دعوت کردیم. خانوم خانومای مامان، یه تیپ خوشگل زده بود و با اون تل روی سرت خیلی ماه شده بودی. چند تا عکس از مهمونی اون شب پر خاطره  برات می گذارم:    این خانوم خوشگل، فاطمه یاس هستن که همیشه با دیدن سارینا شیطونی هاش گل می کنن. صدات واسم یه دنیاست دلم بی تو کویره خندت اگه نباشه خیلی دلم میگیره . . . ...
22 شهريور 1390

روز مادر مبارک...

امسال، روز مادر برای من یه مزه دیگه ای داشت چون برای اولین سال بود که مادر شده بودم... خدایا هزاران بار شکرت که امسال بهترین و قشنگ ترین هدیه روز مادر رو به من دادی، یه دختر خوشگل و بامزه که حاضرم جونم رو براش بدم. حس مادر شدن خیلی حس قشنگیه، اولین باری که در بیمارستان تو رو تو بغل گرفتم ، فهمیدم چشیدن مهر و محبت مادری در دنیا با هیچ چیز قابل مقایسه نیست...   ممنون خدای من به خاطر داشتن سارینا...   " گلم ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ولی برای مادرت تمام دنیا هستی "   عسلم، ایشالاه مامان شدن خودت... ...
22 شهريور 1390

اولین سفر دخترم

عزیزم، در روز ١٤/٣/٩٠ تصمیم گرفتیم، من و تو بابا محمد به تهران برویم، با اینکه سفرمون یک روزه بود ولی خیلی خوش گذشت و همه جمع بودند ، بیشتر از اینکه بغل مامانت باشی، روی دست عمو ها و عمه ها بودی.یه عکس ازت بابا محمد خونه عمو اسدا...گرفت که اینجا برات می گذارم: ولی نمی دونم که چی شد و در لحظات آخر سفر، سرمای بدی خوردی و من و بابا رو ترسوندی و از این سفر به بعد، بابا محمد گفت که دیگه به سفر نمی ریم تا دخترم کمی بزرگ بشه و بدنش مقاوم تر بشه. باید تند تند مای بی بی ات رو عوض می کردم چون زود به زود... شب بدی رو گذراندیم.فردای آن روزی که به خونمون رسیدیم، سریعا من و بابا تو رو پیش دکتر بردیم  و دکتر آنتی بیوتیک داد، الهی ...
22 شهريور 1390

خدای من شکرت...

عزیزم، در 3 ماهگی جدیدا یاد گرفته ای که وقتی شیر می خوری با دستات بازی می کنی و بعضی مواقع دستات رو  توی موهای من می بری. وقتی به دستات خیره می شم و می بینم که هر دستت 5 تا انگشت داره و هر انگشت سه بند داره، همین رو برای شکرگذاری کافی می بینم....   خدای من هزاران بار سپاس که فرزندی سالم به ما بخشیدی... ...
20 شهريور 1390

اولین پیک نیک سارینا

عسلم، در روز ٢/٣/٩٠ بعد از ٤٠ روز خونه نشینی، من و بابا محمد و خانواده باباجونی و عمو عباس و عمه فرشته تو رو به شهمیرزاد بردیم، خیلی هوا خنک بود و لباس گرم تنت کرده بودم. تو هم توی اون هوای خوب، خواب خیلی بهت چسبیده بود. دائما بغل من و مامان جونی بودی و تو رو روی زمین نمی گذاشتیم، چون حشره دورمان زیاد بود، خلاصه بعد از صرف ناهار و خواب به خونه برگشتیم. این هم چند تا عکس از اون روز:   ...
20 شهريور 1390